محمد جواد مغنية ( مترجم : معمورى )
103
در سايه سار نهج البلاغه ( في ظلال نهج البلاغة ) ( فارسى )
از تمام نژادها و جنسها ، درس نخوانده و انسانهاى زيرك ، بخواهند گرد هم آيند تا پشهاى را بيافرينند ، توان پديد آوردن آن را ندارند ، و راه پيدايش آن را نمىشناسند ؟ كه عقلهايشان سرگردان و در شناخت آن حيران مىماند ، و نيروى آنها سست مىشود و به پايان مىرسد ، و رانده و درمانده بازمىگردند و به شكست خود اعتراف مىكنند ، و اقرار مىدارند كه نمىتوانند پشّهاى بيافرينند ، و از نابود ساختنش هم ناتوانند و همانا پس از نابودى جهان تنها خداى سبحان باقى مىماند ، تنهاى تنها كه چيزى با او نيست ، آنگونه كه قبل از آفرينش جهان چيزى با او نبود ، نه زمانى و نه مكان ، بىوقت و بىزمان . در آن هنگام مهلتها بهسر آيد ، سالها و ساعتها سپرى شود و چيزى جز خداى يگانه قهّار باقى نمىماند كه بازگشت همهچيز به سوى اوست . پديدهها ، چنانكه در آغاز آفريده شدن قدرتى نداشتند ، به هنگام نابودى نيز قدرت مخالفتى ندارند ، زيرا اگر مىتوانستند پايدار مىماندند . آفرينش چيزى براى خدا رنجآور نبوده و در آفرينش موجودات دچار فرسودگى و ناتوانى نشده است . موجودات را براى استحكام حكومتش نيافريده ، و براى ترس از كمبود و نقصان پديد نياورده است . آفرينش مخلوقات نه براى يارى خواستن در برابر همتايى است كه ممكن بوده بر او غالب شود و نه براى پرهيز از دشمنى بوده كه به او هجوم آورد و نه براى طولانى شدن دوران حكومت و نه براى پيروز شدن بر شريك و همتاى مخالفى ، و نه براى رفع تنهايى . سپس همه موجودات را نابود مىكند ، نه براى خسته شدن از اداره آنها ، و نه براى آسايش و استراحت و نه به سبب رنج و سنگينى كه براى او داشتند و نه براى طولانى شدن ملالآور زندگيشان ، بلكه خداوند با لطف